پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

برگشت جوجو به خونه

دیشب بابا رضا رفته بود خونه مامان جون اینا سر بزنه و گلدوناشونو آب بده (چون هنوز سمنان هستند) دیده بود جوجومون تنها توی قفسشه دلش سوخت آوردش خونه ومن کلی خوشحال شدم . این مرغ عشق رو خودم بزرگش کردم و بهش خیلی وابسته ام البته ناگفته نماند از وقتی تو به دنیا اومدی عشق من وابستگیم به جوجو کمتر شده . زندگینامه جوجو :مرداد 89 از تخم در اومد ومامان باباش از تو لونه بیرونش کردن من وبابا رضا هم دیدیم گناه داره و میمیره برش داشتیم و روی دستمال کاغذی نگهش میداشتیم وبا سرنگ بهش غذا میدادیم (مخلوط بیسکوییت ساقه طلایی با آب ) بزرگتر که شد از دهنمون غذا میگرفت و خیلی نازنازی بود از همه جالب تر اونقدر باهاش حرف میزدم که اونم به حرف افتاد و الانم کلی ...
11 آذر 1391

بازم شب بیداری

از 2 ماهگی به بعد کم کم خوابت بهتر  شده بود و یه ماهی بود که نهایت 12 شب میخوابوندمت.البته اوایلش با زور یعنی میبردمت تو اتاق و چراغ رو خاموش میکردم و میذاشتمت توی گهوارتو برات لالایی میگفتم 1 هفته ای این کارو کردم و عادت کردی ولی باز دو شبه که ساعته 2 میخوابی و میذارمت توی گهوارت جیغ میکشی ودلت میخواد وسطمون بخوابی و واسه خودت آواز بخونی . وای که خدا نکنه باز بد خواب بشی . امروز 4 ماه و 7 روزت شده فرشته کوچولوی من . ...
9 آذر 1391

تولد تا 4 ماهگی

  4 ساعت قبل از به دنیا اومدنت. اینجا 5 ساعته به دنیا اومدی عزیزم . 1 روزگی 7 روزگی.بعد از اولین حمام و یک خواب راحت. 6 روزگیت و اولین خندت با چشم باز تا قبل از این چند باری توی خواب لبخند زده بودی قربونت برم . 10 روزگی 25 روزگی 27 روزگی بعد از یه عالم گریه به خاطر دل دردهای کولیکی بغل بابا رضا خوابت برد. دقیقا از 11 روزگیت دل دردهای کولیکیت شروع شد و شب ها تا صبح گریه میکردی و من بابا رضا باید راهت میبردیم و بابا رضا میگذاشتت روی دستش و کمرتو ماساژ میداد و راه میرفت منم که بیشتر شبا باهات گریه میکردم و تحمل درد کشیدنترو نداشتم پاهاتو توی شکمت جمع میکردی و&n...
9 آذر 1391

شب نامگذاری

شب 7 روزگیت همون روزی که از بیمارستان آوردیمت یه جشن کوچولو گرفتیم و بابایی توی گوشت اذان گفت و 3 تا اسم که انتخاب کرده بودیم (مرسانا . پارمین . نرسا ) روی کاغذ نوشتیم و گذاشتیم تو قران و نگین دخترخالت اسم زیبای پارمین رو برداشت و خودم و بابا رضا از ته قلبمون این اسم رو دوست داشتیم . پارمین به معنای تکه ای از بلور و نام همسر داریوش هخامنشی است . اینم بابایی دارن در گوشت اذان میگن کوچولوی من. ...
6 آذر 1391

واکسن 4 ماهگی

پارمین قبل از واکسن پارمین بعد از واکسن .بابا کیسه آبگرم رو چسبونده به پای کوچولوت.     پنجشنبه با مامان جون و بابا رضا رفتیم برای واکسن این سری نسبت به سری قبل استرسم کمتر بود مامان جون خوابوندت روی تخت و تا اینکه خوانومرو دیدی بغض کردی فدای اون لبات بشم نفسم من صورتترو با دستام ناز میکردم و میبوسیدمت ومامان جون پاهاتو گرفته بود که یکدفعه جیغت رفت هوا و از گریه نفست بالا نمیومد وای که چه صحنه بدی بود تو همون حال بهت قطره فلج اطفال هم داد. مامان جون سریع شلوارترو پوشوند و من بغلت کردم وبردیمت برای قد و وزن تا میذاشتیمت زمین فکر میکردی بازم میخوان واکسنت بزنن و گریه میکردی عزیزه دلم خیلی ترسیده بودی با...
6 آذر 1391

اولین دیدار

 مامانی یعنی مامان بابا رضا شب قبل از اومدنت اومد کرج تا برای زایمان پیشمون باشه همگی خونه مامان جون اینا بودیم وبعد از ظهر من وبابا اومدیم خونه خودمون وفیلم عروسیمونو گذاشتیم دیدیم و با هم صحبت کردیم منم داشتم از استرس میمردم منی که از یه آمپول میترسم حالا فردا باید سزارین بشم . بعد من یه سوپ سبک خوردم و تا صبح باید ناشتا میموندم.مامانی هم شب اومدپیشمون خوابید.موقع خوابیدن هم فقط به بابا میگفتم امشب آخرین شب دو نفرمونه اونم میخندید . از استرس تا سحر هی بیدار میشدم و بیخودی تو خونه راه میرفتم . تا خوابم میبرد احساس میکردم یه کار ناتموم دارم و از خواب میپریدم.تا اینکه صبح شدو بابارضا رو بیدار کردم و نماز خوندیم ومامانم اومد خونمون.مامان...
1 آذر 1391